تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مادر...فرشته ای زمینی

  

:Why mother is always so special

When I came home in the rain
Brother asked why you didn't take an umbrella
Sister advised why you didn't wait till rain stopped
Father angrily warned, only after getting cold, you will realize

!But Mother, while drying my hair, said: stupid rain
؟Couldn't it wait till my child came home

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه بیست و یکم آذر 1388 و ساعت 3:35 بعد از ظهر | 
پدر
با موهای سپیدش                                                   

پاکی قدومش                                                               

صفای وجودش

سنگینی سکوتش

نجابت و غرورش

و با زمزمه کلامش در جذبه محراب

گستره وسیع جَنّت بود

و من فقط " پدر " می خواندمش ...

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 2:35 بعد از ظهر | 
تبریک عید
 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه چهاردهم آذر 1388 و ساعت 12:19 بعد از ظهر | 
راز-اثر راندا برن/ قسمت شانزدهم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

you hold in your hands a great secret

 

با اگاهی از راز متوجه خواهی شد که چطور می توانی به تمام خواسته هایت دست یابی

 و به قدرت و نیروی پنهان در وجودت واقف شوی.

نیرویی که با اشکار شدن آن می توانی سلامتی... ثروت و شادی را به

 هر جنبه ای از زندگیت وارد کنی


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت 9:11 قبل از ظهر | 
رشد

 

روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را،زندگي ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟ و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟

پاسخ دادم : بلی.

فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبتنمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رهانكردم. در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. درمقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از10۰ فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ريشه هايی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می ‏كرد.

‏خداوند در ادامه فرمود: آيا می‏ دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رهانكردم.
‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما
 هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيزرشد می ‏ كنی و قد می كشی!


‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم.


‏در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟


جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.

‏گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی...

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 3:51 بعد از ظهر | 
...خسته ام

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com 

به گمانم باید برای آرامش پدرم، دعای گریه و گیسوبران باران را بیاد بیاورم...

دلم می خواست بهتر از اینی که هست سخن می گفتم...

وقتی که دور از همگان بخواهی خواب عزیزت را برای آیینه تعبیر کنی، معلوم است

که سکوت علامت آرامش نیست...

آسوده باش، حالم خوب است...فقط در حیرتم که از چه هوای رفتن به جایی دور،

هی دل بی قرارم را پی آن پرنده می خواند...

به خدا من کاری نکرده ام...

چرا از اینکه به رؤیای آن پرنده خاموش، خبر از باغات آیینه آورده ام سرزنشم

می کنید...

خوب، به فرض که در خواب این چراغ هم گریه ام گرفت...

باید بروید تمام این دامنه را تا نمی دانم آن کجا، پر از سایه سار حرف و حدیث کنید؟

یعنی که من فرق میان دعای گریه و گیسوبران باران را نمی فهمم؟

خسته ام... خسته ریرا...

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 11:50 قبل از ظهر | 
سکوتی بالاتر از فریاد
 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 3:9 بعد از ظهر | 
!همینم که هستم
 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 3:8 بعد از ظهر | 
راز - اثر راندا برن/ قسمت پانزدهم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

you hold in your hands a great secret

 

با اگاهی از راز متوجه خواهی شد که چطور می توانی به تمام خواسته هایت دست یابی

 و به قدرت و نیروی پنهان در وجودت واقف شوی.

نیرویی که با اشکار شدن آن می توانی سلامتی... ثروت و شادی را به

 هر جنبه ای از زندگیت وارد کنی


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 2:39 بعد از ظهر | 
دعا
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم؛

صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند؛

صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود؛

صبوری میکنم تا طلوع تبسم...سهم سایه...تا سراغ همسایه...

صبوری میکنم تا مدار...مدارا...مرگ...

تا مرگ، خسته از دق الباب نوبتم، چیزی، حرفی، سخنی بگوید؛

مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت ... ... ...

 

خدایا بهم صبر بده و                         

هوامو داشته باش مثل همیشه .

                                      

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 10:39 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar