تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...
































و خداوند عشق را آفرید...

دوست داشتن یک باوره...خوش به حال آن باوری که صادقانه باشه

 

هميشه از فاصله ها گله مي كنيم....

شايد يادمان رفته كه در مشق هاي كودكي براي فهميدن كلمات،

 كمي فاصله لازم بود!!!!

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط پرستو|

تقديم به همه دوستان و ميهمانان گل كلبه كوچيكم:

                                                                                                                    

رسم ما آوارگان، ترك وفا و دوست نيست

رسم ما دريادلان،خشكيدن احساس نيست

ما محبت را به نام دوست ارزان مي كنيم

تا صداقت زنده است ما هم رفاقت مي كنيم

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط پرستو|

بار آخر، من ورق را با دلم بر ميزنم!

بار ديگر حكم كن! اما نه بي دل! با دلت، دل حكم كن!

حكم، دل: هر كه دل دارد بيندازد وسط...

تا كه ما دلهايمان را رو كنيم....

دل كه روي دل بيافتد، عشق حاكم ميشود!

پس به حكم عشق بازي مي كنيم...

اين دل من! رو بكن حالا دلت را! دل نداري؟

بر بزن انديشه ات را!

حكم لازم.... دل سپردن، دل گرفتن، هر دو لازم!
 
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط پرستو|

                                                                               

بعضی از آدم ها انقدر نگاهشان

چشم هایشان
دست هایشان

مهربان است ..كه دلت میخواهد

یكبار در حقشان بدی كنی و نامهربانی

و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست هایشان

وقتی نامهربان میشود چگونه است

در نهایت حیرت تو

میبنی

مهربان تر میشوند انگار

بدیت را با خوبی

نامهربانی ات را با مهربانی

پاسخ میدهند

چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین ادم مهربانی
                                                           
 
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط پرستو|

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات ميكرد بهت چي گفت؟

جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكنندت...نكنه غصه بخوري...من همه جا باهاتم...

تو تنها نيستي.

تو كوله بارت عشق ميذارم كه بگذري....

قلب ميذارم كه جا بدي....

اشك ميدم كه همراهيت كنه...

و مرگ كه بدوني بر ميگردي پيشم...

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط پرستو|

هيچ كس نميتونه به دلش ياد بده كه نشكنه...

اما ميتونه ياد بده وقتي شكست

لبه هاي تيزش دست كسي رو نبره.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط پرستو|

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند،
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی

را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از
فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این
جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی‌
جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را
توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با
عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان
می‌فرستیم.مرد کمی‌جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته
پرسید: شما چرا بی کارید؟فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی‌که
دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی‌جواب می‌دهند. مرد از
فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟
 فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند “خدایا شکر”
 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط پرستو|

  حكايت من حكايت كسي است كه عاشق دريا بود... اما قايق نداشت.
دلباخته سفر بود... اما همسفر نداشت.
حكايت كسي ست كه زجر كشيد... اما ضجه نزد.
زخم داشت... ولي ناله نكرد.
نفس مي كشيد... اما هم نفس نداشت.
خنديد... غمش را كسي نفهميد.

 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط پرستو|

اينگونه زندگي كنيم:

ساده اما زيبا

                مصمم اما بي خيال              

                          متواضع اما سربلند                                     

 مهربان اما جدي

سبز اما بي ريا

عاشق اما عاقل

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط پرستو|

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا   کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد   باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی   غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی   نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا
زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه   هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش   عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد   خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
از دولت محزونان وز همت مجنونان   آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد   عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل   کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد   همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین   با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی   نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی   نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی  

تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا

از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی   ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد   اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی   فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد   ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش   این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد   این بود همه آن شد تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستم   اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط پرستو|


آخرين مطالب
» فاصله
» رسم دوستي
» حكم دل
» نگاه مهربان
» خدا هميشه با منه
» دل شكسته
» خدايا شكر
» حكايت من
» زندگي
» مولانا

Design By : Pichak