| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
مادر...فرشته ای زمینی
:Why mother is always so special !But Mother, while drying my hair, said: stupid rain
|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه بیست و یکم آذر 1388 و ساعت 3:35 بعد از ظهر |
پدر
با موهای سپیدش
پاکی قدومش صفای وجودش سنگینی سکوتش نجابت و غرورش و با زمزمه کلامش در جذبه محراب گستره وسیع جَنّت بود و من فقط " پدر " می خواندمش ...
|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 2:35 بعد از ظهر |
تبریک عید
|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه چهاردهم آذر 1388 و ساعت 12:19 بعد از ظهر |
راز-اثر راندا برن/ قسمت شانزدهم
you hold in your hands a great secret
با اگاهی از راز متوجه خواهی شد که چطور می توانی به تمام خواسته هایت دست یابی و به قدرت و نیروی پنهان در وجودت واقف شوی. نیرویی که با اشکار شدن آن می توانی سلامتی... ثروت و شادی را به هر جنبه ای از زندگیت وارد کنی ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت 9:11 قبل از ظهر |
رشد
روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را،زندگي ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد. او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟ پاسخ دادم : بلی. فرمود: هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبتنمودم. به آنها نور و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رهانكردم. در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. درمقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از10۰ فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ريشه هايی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می كرد. خداوند در ادامه فرمود: آيا می دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ساختی. من در تمامی اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رهانكردم.
گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه بتوانی...
|+| نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 3:51 بعد از ظهر |
...خسته ام
به گمانم باید برای آرامش پدرم، دعای گریه و گیسوبران باران را بیاد بیاورم... دلم می خواست بهتر از اینی که هست سخن می گفتم... وقتی که دور از همگان بخواهی خواب عزیزت را برای آیینه تعبیر کنی، معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست... آسوده باش، حالم خوب است...فقط در حیرتم که از چه هوای رفتن به جایی دور، هی دل بی قرارم را پی آن پرنده می خواند... به خدا من کاری نکرده ام... چرا از اینکه به رؤیای آن پرنده خاموش، خبر از باغات آیینه آورده ام سرزنشم می کنید... خوب، به فرض که در خواب این چراغ هم گریه ام گرفت... باید بروید تمام این دامنه را تا نمی دانم آن کجا، پر از سایه سار حرف و حدیث کنید؟ یعنی که من فرق میان دعای گریه و گیسوبران باران را نمی فهمم؟ خسته ام... خسته ریرا...
|+| نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 11:50 قبل از ظهر |
سکوتی بالاتر از فریاد
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 3:9 بعد از ظهر |
!همینم که هستم
|+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 3:8 بعد از ظهر |
راز - اثر راندا برن/ قسمت پانزدهم
you hold in your hands a great secret
با اگاهی از راز متوجه خواهی شد که چطور می توانی به تمام خواسته هایت دست یابی و به قدرت و نیروی پنهان در وجودت واقف شوی. نیرویی که با اشکار شدن آن می توانی سلامتی... ثروت و شادی را به هر جنبه ای از زندگیت وارد کنی ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 2:39 بعد از ظهر |
دعا
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم؛
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند؛ صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود؛ صبوری میکنم تا طلوع تبسم...سهم سایه...تا سراغ همسایه... صبوری میکنم تا مدار...مدارا...مرگ... تا مرگ، خسته از دق الباب نوبتم، چیزی، حرفی، سخنی بگوید؛ مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت ... ... ...
خدایا بهم صبر بده و هوامو داشته باش مثل همیشه .
|+| نوشته شده توسط پرستو در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 10:39 قبل از ظهر |
|
درباره وبلاگ
![]() دوست داشتن هنر است و هرکسی این هنر گرانبها را دارا نیست.
اما این هنر نیز خود نوعی نیاز است...نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن. انسانها برای رفع نیازهای خود تلاش میکنند...اما هرکس به شیوه و روش خاص خود. راه های رسیدن به نیازها...هرچه صادقانه تر...دست یافتن به آن محال تر و باورش سخت تر... چرا؟ چون صداقت خریدار ندارد. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 پيوندها
عاشقانه هارادیو خط خطی آذر بانو هنر ترجمه کلماتی از یک کوهنورد دلمشغولی های یک خبرنگار سابقا قضایی دشمن خویش زندگی نامه من و دلم تقدیم به بهترین و زیباترین کلام زندگیم از کوچه های خاکی معصومیت یه قطره بارون یه قطره عشق petals of life مهرت بهانه ادامه زندگیست قلمرو شرقی عشق گمگشته زمستان خدایا عشق چیست؟ یا علی گفتیم و عشق آغاز شد به نام او قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |